نبض جسد
ارسال شده در خرداد ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۷ ب.ظ
کی می گه مرده نفس نمی کشه/
کی می گه نبض جسد نمی زنه/
خوبه که چشاتو یک دم باز کنی /ببین اون مره چقدر شکل منه
دیگه دارم می پوسم تو این کفن /روی زخمام تو دیگه نمک نزن
هی از این و اون نپرس مرده کیه /آره اون مرده منم جز من کیه
اشکی که هنوز رو چشامی /شعری که هنوز رو لبامی
بغضی که هنوز تو صدامی
رفتی دیگه دارم می میرم /ببین بی تو چقد حقیرم نرو
اگه بری می میرم
بمون
مسافر
ارسال شده در اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۴:۱۵ ب.ظ
زود امدی و قلبم را پر از عشق کردی و محبت ماندنت را باور نکردم ولی تو ماندی و پاییز
دلم را به لبها تبدیل کردی و امروز که رفتی تازه فهمیدم چه کسی رفته است جای پاهایت
هنوز درکوچه پس کوچه های سرد دلم باقی است پس بر گرد ای مسافر غریب ،قلبی
هستم مانند شبنم که تو ایوون خونه شکست پرده ای هستم در خیال عشق که شبانه
اشعارناتمام را به پرواز در می اورد در خیال عشقم نا باورانه زیستم زندگی را اغاز
کردم کنار کوهی رفتم صدای غمبارم را فریاد زدم که صداقتگاه تمام عاشقان چشمان عشق است .
عشق اگر چنگال در جانت کند
ارسال شده در اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۴:۰۶ ب.ظ
روز اول :قصد ایمانت کند
روز دوم :امتحانت می کند
روز سوم :نیمه جانت می کند
روز چهارم :ابرویت می برد
روز پنجم :هر چه داری می خرد
روز ششم :پای دارد ت می برد
روز هفتم: سینه دارت را می درد
وقتی گلدون خونمون شکست
ارسال شده در اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۴:۰۱ ب.ظ
پدرم گفت :قسمت این بود
مادرم گفت :حیف شد
خواهرم گفت :قشنگ بود
برادرم گفت :کاش دو تا داشتیم
(اما وقتی قلب من شکست کسی به فکرش نبود )
قانون اساسی زندگی :
ارسال شده در اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۳:۵۴ ب.ظ
۱٫برای بودن (سنگدل باش )
۲٫برای زیستن (قلب ها را بشکن )
۳٫برای خندیدن (چشم ها را گریان کن )
۴٫برای خدا حافظی (سکوت کن )
قلب
ارسال شده در اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۶ ب.ظ
عشقها می میرند ،قلبها می پوسند ،احساس ها می شکنند ،غرور ها هاله می شوند ،
چشم ها اشک ریز می شوند و دست ها از غم می نویسند ودل هر کس را به درد
می اورند و او را به اه کشیدن وا می دارد دست ها به سوی اسمان نیلی دراز
می شوند و کسی را می خوانند که امید دهنده ی همه نا امیدان است اینجا هر کس
به دنبال خویش است اینجا هر دلی به دنبال عشق است.
عشق ها می میرند سنگ ها به سوی شیشه ها نشانه می روند و تیر ها به سوی
اهو های وحشی روانه می شوند و این غزالها هستند که با فریادی در دل کوه
قلب انسان را می لرزانند و عشق ها می میرند .
ارسال شده در اسفند ۸م, ۱۳۸۷ at ۶:۲۱ ب.ظ
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بودو سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
ارسال شده در اسفند ۶م, ۱۳۸۷ at ۲:۴۷ ب.ظ
هرکس به طریقی دل ما می شکند /
بیگانه جدا دوست جدا می شکند /
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست/
از دوست بپرسید که چرا می شکند /
ارسال شده در اسفند ۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۱۱ ب.ظ
انچه که هستی هدیه ی خدا به توست انچه که می شوی هدیه ی تو به خداوند است پس بهترین باش.
ارسال شده در اسفند ۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۰۷ ب.ظ

اخرای فصل پاییز یه درخت پیرو تنها ،تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا/
یه شبی درخت به برگ گفت : کاش بمونی در کنارم ،اخه من میون برگا فقط تنها تورو دارم/
وقتی برگ درخت و می دید داره از غصه می میره /
با خدا راز و نیاز کرد /اونو از درخت نگیره /بادلی خرد و شکسته گفت نزار ازون جدا شم /
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم /برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت /
غاقل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو می شنفت/
باد اومد با خنده ای گفت :اخه این حرفا کدومه ؟
با هجوم من به شاخه عمر هر دوتون تمومه /
یه دفعه باد خیلی خشمگین ،با یه سرعتی فراوون ،سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون /
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید /
تا که با رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید /
بارون گفت :با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه ،تا که اثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه /
بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد / به جایی رسید که بارون ارزوش این یود که می مرد /
برگ نیفتاد و نیفتاد اخه این کار خدا بود /
هر کی زندگی شو باخته دلش از خدا جدا بود ./