روزگار من
باز هم وبلاگی دیگر با بلاگها
 
 
(place any text/link here - optional)

ارسال شده در اسفند ۸م, ۱۳۸۷ at ۶:۲۱ ب.ظ

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بودو سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟

لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …



نظرات:

لینک | اسفند ۱۴, ۱۳۸۷,

سلام
کاش درک اینو داشتم که فهمیدم همه اینا
برا اینه که خدار دوستم داره
ولی …..

نظر توسط جابر |


خروجی نظرات برای این مطلب
آدرس دنبالک

نظر شما

(لازم)

(لازم)